تبليغاتX
حجاری های یک مرد بیستونی که شاعر شد

حجاری های یک مرد بیستونی که شاعر شد

اخرین هزیان های زکریا صادقی در خواب گندم زار تمگران

 

هر روز با من در تماسی ای عروسک

حتما تو هم یک اس و پاسی ای عروسک

بی شک تو هم بی خانمان هستی ٬ چراکه

در کوچه ها هر شب پلاسی ای عروسک

خوش قد و بالایی ولی رنگ لباست

دارد نشان از بی کلاسی ای عروسک

عیبی ندارد چون خودم فردا برای-

تان می خرم دست  لباسی ای عروسک

شاید تو می ترسی که از چشمم بیفتی

هر شب سراپا التماسی ای عروسک

نام تو را حک کرده ام برروی قلبم

با حرف های اختصاصی ای عروسک

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:23  توسط فرهاد  | 

 

با دلی پر خون و روحی سرد گیر افتاده ام

 در دل  این مردم نامرد گیر افتاده ام

در میان مردم عصیان گری که عاقبت

رنج و بد بختی نسیبم کرد گیر افتاده ام

مردمی که کارشان هر شب تجاوز کردن است

زیر دست و پای قوم زرد گیر افتاده ام

مردمی که شاعران را با جسارت می کشند

شاعری آواره بی همدرد گیر افتاده ام

روز و شب در فکر اینم روزگار لعنتی

چه بلایی بر سرم آورد گیر افتاده ام

می روم جایی که دایم روز آنجا حاکم است

در میان  مردمی شبگرد گیر افتاده ام

 

                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 23:0  توسط فرهاد  | 

 

وقتی شروع کردی همپای من سخن را

با هم شروع کردیم یک جنگ تن به تن را

جنگی که سرنوشتش طبق قرارمان بود

مثل قرار قبلی تو باز هم  که من را ...

شاید قرارمان را از یاد برده باشی ؟

اینک تویی که سویم  واکرده ای دهن را

زخم زبان بست بود دیگر چرا بهانه ؟ 

شرمنده ام از اینکه  این با تو آمدن را ...

لعنت به من که هر جا دنبال تو دویدم

دنبال سایه تو هی می کشم بدن را

من مانده ام در این که این حقه بازی تو

آخر چه  خواهد از من این مرده در کفن را

از من مخواه با تو یک عمر زندگی را

من راضی ام از امروز از تو جدا شدن را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 19:31  توسط فرهاد  | 

 

یا می برم سرت را قربانی ات می کنم

یا این که در دل خود زندانی ات می کنم

زندانی ات می کنم امشب به جرم مستی

فردا به زهر چشمم مهمانی ات می کنم

وا دار کردن از من ننگ نمردن از تو

فردا به گور سردی ارزانی ات می کنم

روز تولد تو با آن که مهر ماه است

در روز مردن اما آبانی ات می کنم

با آن که از دیار رومی ولی من امشب

با نام پاک مزدا ایرانی ات می کنم

عمری است یکه تازی در عرصه لجاجت

اینک اسیر ظلم سلطانی ات می کنم

این گریه زاری تو سنگینی دلم را

کمتر نمی کند که قربانی ات می کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 19:11  توسط فرهاد  | 

با بافه ای از سلام و فروردین

 سرگردانی بین شرجی بندر و گندمزار  اردیبهشت و لوار  کهنوج .

متولد هیچ روزی از همین روز ها 

 ساکن هپروتی  که هیچ جای دنیا نیست  

عاشق شعر و

دیوانه کورش و خشارشا

با تفکراتی که

 به توهم بیشتر می ماند تا ...

 با شعر هایی که شاید شعر ... !

با این تفاصیل من من نیستم

زکریا صادقی هم نیستم

نیستم........................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 19:1  توسط فرهاد  | 

 

طوفان که گرفت ابر را با خود برد

 باران نچکید و گله از قحطی مرد

گرگ آمد و جای گله را خالی دید

چون هیچ نیافت خود چوپان را خورد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 18:50  توسط فرهاد  | 

 

بیستون کندن فرهاد نه کاریست بزرگ

عشق شیرین به سر هر که زند کوهکن است

یا

بیستون را عشق کندو شهرتش فرهاد برد

سلام دوستان گرام از این که من هم به دنیای وبلاگا اومدم خوشحالم

واسه این اسم وبلاگم رو گذاشتم بیستون که که تکنولوزی امروزی چیزی از گذشته ی پر افتخارمون کم نکنه

خیلی وقت نیست دارم یه چیزاییی تحت عنوان شعر میدم بیرون که البته شعر نیست ولی با کمک شما شاید بتونه شعر بشه خوب پس کمکم کنید

   قناری

با دلم سازش کنید ار اینچنین وا مانده است

عاشقان کاری کنید اینجا کسی جا مانده است

این قناری در فقس با این صدای خسته اش

روزگاری داشت روزی گرچه اینجا مانده است

آرزو هایش همه در عاشقی بر باد رفت

حال و روزش را ببین تنهای تنها مانده است

جغد ویرانی دلم را با ملامت ها گذاشت

جغد بد نامی چرا در خانه ما مانده است

تا بنمالد این دلم در ماتم دوری دوست

داغ دوری در دل من تا کجا ها مانده است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:30  توسط فرهاد  |